سيد محمد باقر برقعى
3474
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آيين محبّت كى در فلك حسن چو رويت قمرى هست * يا چون لب شيرين تو شهد و شكرى هست ؟ هرگز نشود خشك به دل ريشهء امّيد * تا آنكه مرا وقت سحر چشم ترى هست ز آنان كه سر اندر سر سوداى تو دارند * سر بر سر سر ، سر هر رهگذرى هست ديگر سخن از جنّت و فردوس روا نيست * آنجا كه ز آيين محبّت خبرى هست زين عشق جنونم خوى خجلت به رخ آيد * بينم چو ز من سوخته ديوانهترى هست بر من نرسد آفتى از دور زمانه * تا سوى منش آن بت زيبا نظرى هست در زندگى هرگز به كسى نيست نيازم * تا سيمصفت موى و رخ همچو زرى هست در آتش غم با تو ز ازل ، نرد وفا باخته بودم * يار دگرى ، غير تو ، نشناخته بودم يك روز خبر يافتم از خود ، كه چو مجنون * از خانه ، به صحراى جنون تاخته بودم گر هستى من سوخت به يك جا عجبى نيست * كز عشق تو چون كورهء بگداخته بودم آراستم از بهر تو ، كاشانهء دل را * كاين خانه ، من از غير تو پرداخته بودم دل بردى و سر نيز ، اگر آمده بودى * چون گوى به پاى تواش انداخته بودم هرگز خبرت بود ، ز حالم ، كه چگونه * در آتش غم سوخته و ساخته بودم هر شام به ويرانه و ، هر روز به صحرا * همنالهء جغد ، همنفس فاخته بودم « مهجور » به من گر گذر آورد شبى دوست * از فخر ، بر افلاك سر افراخته بودم آيت نور طاير قدسم كنون در دام تن پيچيدهام * آيت نورم به ظلمات بدن پيچيدهام يوسفم در چاه تاريك طبيعت ماندهام * نغمهء عشقم كه در بيت الحزن پيچيدهام آن مشام پير كنعانى گرم حاصل شود * بوى خوى يوسفم در پيرهن پيچيدهام سر به زانوى قناعت هشتهام در زندگى * پاى آز و آرزو را در كفن پيچيدهام نفس كافر كيش نگذارد ز خود بيرون روم * چون برهمايم به دامان و تن پيچيدهام همچو كرم پيله كى بيرون توانم جست از اين * تارهايى كز هوس بر خويشتن پيچيدهام كوش جان « مهجور » بگشا تا صدايم نشنوى * صوت ناقوسم در اين دير كهن پيچيدهام